..
وقتی سرباز بودم سریال بانوی عمارت برای اولین بار داشت پخش میشد
منم با یه سرباز دیگه توی یه کانکس یه جایی خدمت میکردیم که بعضی روزها شاید 10 تا ادم هم از شش صبح تا شش غروب نمیدیدیم .. اما همون 10 تا ادم معمولا از رده های بالا و شناخته شده بودن ..
تلوزیون و سایر امکانات معمولی هم داشتیم و کف کانکس رو چندتا پتو پهن میکردیم و مینشستیم
یه روزی مشغول تماشای تکرار بانوی عمارت بودیم اونقدر محو سریال بودیم متوجه نشدیم فرمانده نیرو که نمیتونم اسمشو بیارم ولی ادم شناخته شده ای هست همراه تیم حفاظت میاد پشت راهبند میمونه بعد ده دقیقه که ما متوجه نمیشیم پیاده میشن یهو دیدم درب کانکس باز شد فرمانده نیرو اومد داخل ...
من انتها و پشت یه صندلی که دید کمتر بود دو زانو نشسته بودم که همونجا تبدیلش کردم به نماز و رفتم سجده :)
دوست عزیزمونم از امام اول شروع کرده بود قسم میخورد به سمت امام اخر دوباره از اخر قسم میخورد به اول که بخدا ما همیشه حواسمون هست وسطاش دو سه تا قسم هم به عیسی مسیح و خزر نبی و اینا خورد :)
منم از سجده بلند شدم و سلام دادم کل جمع گفتن قبول باشه .. گفتم قبول حق ان شاااااله :)
موضوع به گوش فرمانده های خودمون رسید دوستمون دو هفته اضاف خورد .