امروز یه مهمون ویژه داشتیم سر تمرین ..

یه دختر کوچولو 4 ساله ..

یه تیکه ماه بود ای خدا چقدر این بچه ناز بود ..

شلوار و گرم کن ورزشی پوشیده بود ..

باباش نمیزاشت کامل بیاد داخل .. نشسته بود اون جلو صورتشو گرفته بود ریز ریز گریه میکرد ..

رفت رو باسکول 19 کیلو بود ..

به باباش میگفت به مامان بگو اذیت نکردمااا

هرکی دختر داره جاش تو بهشته ..

اصلا به باباشم علاقمند شدم

 

 

حدیث داریم که ادم باید عشقشو صبح های جمعه بیدار کنه کتونی پاش کنه ببرتش کوه توی سرمای بالای کوه بهش نسکافه بده بعد برن جگر بخورن :)

 

 

امیدوارم هیچکس توی شرایط من قرار نگیره

واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری

به یادشون که میوفتی واسه من وقت میزازی

ارزو میکنم همه ی ادمها حالشون خوب باشه .. عاشق باشن به عشقشون برسن .. شاغل باشن و شغلشون رو دوست داشته باشن .. دلشون شاد باشه ..

 

هي صبح شد و باز به اميد تو شُو شد

هي از چيش من اشک به ياد تو ولو شد

من لِـبدي مَـفلوک و تو بشكن بالو بنداز

شفتش نميدم از حركاتت دلم اُو شد

دل دُشتم و جز دل چي چي دشتم كه ز مردم،

يي عمر قايم كرده بودم، باز چپو شد

جِـر دادي و شِـر كردي و پيوند و پوكوندي،

اي اَرقِـه مالونديش و خودت گفتي يهو شد

گفتم يله شم تو شاچراغ تيرشه ببندم،

تا بلكه حاليم شه كه چطو شد كه ايطو شد؟!