یه بار چند سال پیش گرفتگی عضله داشتیم با یه دوستی رفتیم حموم عمومی واسه مشت و مال ..
اونهایی که رفتن میدونن حموم عمومی و نمره تفاوت دارن ..
خیلی خلوت بود چون کسی دیگه استقبال نمیکنه ..
خلاصه یه پیر مردی اونجا بود که شاید 90 سالش میشد .. شروع کرد به خوندن ..
"ابرام غزل خونم من فارغ و حیرونم من بچه ی تهرونم من بخدا که دلخونم من ..
تو کوچه ها اواز میخونم صدام بده خودم میدونم ..."
فرداش اومدم سر کلاس امتحان داشتیم برگه سفید دادم جای نام و نام خانوادگی نوشته بودم ابرام غزل خون ..
سالی هم که امتحان نهایی دیپلم داشتیم جام جهانی 2010 بود . توی سربرگ نوشته بود در این کادر چیزی ننویسین ما هم دقیقا توی اون کادر مینوشتیم یک جهان و یک جام .. تموم برگه ها هم تصحیح شدن ..
شیرین ترین روزهای زندگی بودن .. اونقدر شاد و خندون بودم یه روزم که میرفتم کلاس سر اینکه کی کنارم بشینه دعوا میشد :)
همون بچه ها الان اغلب متاهل هستن .. اغلب شغلهای مهم دارن ..
گردش روزگار ما رو هم کرد توی بی راهه ..